Wednesday، July 8، 2009

اسرائیل زرد یا عکس‌های بی‌اهمیتی که شاید ندیده باشی




مردم اعتراض دارند. اما پلیس از این اعتراض چندآن خوشش نمی‌آید.









ارتش هم نظر پلیس را تایید می‌کند. گه‌گاه چوب به دست‌هایی را هم می‌بینید که بعضیشان با نظر پلیس موافق اند (به این‌ها می‌گویند هان) و بعضیشان مخالف اند (که به این‌ها می‌گویند اویغور یا مسلمان).
هان‌ها در چین اکثریت هستند اما در استان سین‌کیانگ هان‌ها (در برابر اکثریت مسلمان) اقلیت به شمار می‌آیند. دولت چین چون از این اقلیت مسلمان خوشش نمی‌آید به هان‌ها امکانات می‌دهد و ازشان حمایت می‌کند که بروند در سین‌کیانگ ساکن شوند. هان‌ها هم از دولت ممنون هستند و گاهی هم می‌زنند اویغور‌ها را له می‌کنند. آخرین بارش دو کارگر اویغور در کارخانه له شدند و وقتی بقیه گفتند این‌ها چرا له شدند، هان‌ها گفتند شدند که شدند. به درک که شدند.
بعد دعوا شد و اویغور‌ها کمی بلندتر داد زدند و هان‌ها عصبانی شدند. این شکلی:






و وسط آشوب کسی که بیش‌تر له می‌شود اقلیتی است که دولت مرکزی دشمن حسابش می‌کند نه گروه مهاجر پرمدعایی که از حمایت دولت برخوردار اند.











و گاهی کسی هم پیدا می‌شود و شجاعتش را دارد که مظلومانه فریاد بزند:




و خب شجاعت و فریاد زدن واجب کفایی است. تا وقتی این‌ها خودشان این کارها را انجام می‌دهند، دلیلی ندارد دست‌گاه دیپلماسی ما کاری کند و از خودش چیزی بروز بدهد. بالاخره ما کلی روابط تجاری و کوفت و زهرمار با چین داریم.


فقط وقتی آزادراه شمال افتتاح شد، یا یک آشغال چینی خریدی که توی خانه‌ات بگذاری، گاهی یاد خون زن‌ها و بچه‌های اویغور هم بیفت. هر چند خونشان به ما مربوط نیست.

Wednesday، July 1، 2009

جوان‌حرص

در ایام دهه‌ی فجر چند مصاحبه با سران نظام گرفتیم؛ بعضی در استودیو و بعضی نزد مهمانان برنامه. یکی هم با آیت‌الله محمد یزدی. برای ضبط این مصاحبه به قم سفر کردیم. ما را به زیرزمینی بردند و مدتکی معطل شدیم تا بالاخره حضرت آیت‌الله آمد و نشست و گفت و برخاست. وقتی آمد – درست‌تر بگویم آوردندش – راه رفتن برایش سخت بود، هر قدم برایش درد جسمی داشت. چشم‌هایش بی‌فروغ بود و نگاهش نیز بهتر از خود چشم‌ها نبود.

قبل از آمدن حضرت آیت‌اللهی، در هم‌آن زمان معطلی که کوتاه هم نبود، در آن زیرزمین – که درش کسی به کسی نبود – دنبال یک لیوان چایی می‌گشتم. هیهات که یک قطره‌اش هم فراچنگ نمی‌آمد. شروع کردم به غر زدن که چه مهمان‌نواز اند این جماعت که یک لیوان چایی هم دریغ می‌کنند. شیخ جوان باریکی هم‌آن گوشه‌ها بود و شنید و خجل شد و عذر خواست و گفت الآن می‌گویم فراهم کنند. به چند نفری چیزهایی گفت و در جواب چیزهایی شنفت و نشان به این نشان که تا پایان دیدار اگر شما چایی دیدید، برای ما هم آوردند. هم‌این شد که تا پایان دیدار شیخ جوان هی خجل‌تر شد و هی بیش از پیش در خود فرو رفت.

اول البته نشناخته بودمش اما بعد که بیش‌تر نگاهش کردم از فرم بینی و رنگ چشم و بعد هم از صدایش فهمیدم که شیخ فرزند – یا به قول رایجش آقازاده‌ی – حضرت آیت‌الله است. آقازاده بودن موقعیت بدی است. هر چه باشی – چه خوب و چه بد – نمی‌بینندت. انگار تو خودت کسی نیستی، زائده‌ای بر پدر مشهورت می‌بینندت ولو فراوان چیز جز این فرزند فلانی بودن در چنته‌ات داشته باشی.

و اعتبار آقازاده به اعتبار آقا است. آقایی که معتبر است به اشاره‌ی آقازاده‌اش برای مهمانانش فیل هم می‌کشند، اما آقای پیر دردمند چه قدر معتبر است که به گفته‌ی آقازاده‌اش زحمت بکشند و یک سینی چایی بیاورند؟

زیاد شنفته بودم که آدم پیر می‌شود و حرصش جوان؛ اما ندیده بودم. پیرهای دور و برم پیرهای عادی‌ای نبوده‌اند انگار. نه باباجون حرصی داشت نه یکی دو پیر دیگر که با آن‌ها سر و کاری داشته‌ام. ام‌روز دیدم هم‌آن حضرت آیت‌اللهی فرموده که اگر چهار سال بعد من عضو شورای نگه‌بان باشم و موسوی نام‌زد ریاست‌جمهوری شود صلاحیتش را تایید نمی‌کنم.

من نزدیک چهل سالگی هستم و چند سالی است در گوش خودم می‌خوانم «پهن نکن! کم‌کم دیگر وقت جمع کردن است. وقت بار بستن، وقت رفتن است.» و حضرت آیت‌اللهی نمی‌بیند درد پایش را، نمی‌بیند کرک ریخته‌ی کلاهش را، نمی‌بیند سینی نیامده‌ی چایی را. تقصیر ندارد، چشم به دورها دوخته، به چهار سال دیگر و به چهل سال دیگر.

Friday، May 15، 2009

ممی و آلبی

یک روز جناب پروفسور روی یک تکه کاغذ نوشته بودند E=mc2 و کلا اعصاب نداشتند که چرا این 2 کثافت نمی‌رود بشود توان c. بعد رسیدند به اینشتین. اینشتین آن وقت‌ها کارگر نانوایی بود و هنوز برای خودش کسی نشده بود. البته جناب پروفسور می‌دانستند که این پسر یک روزی یک چیزی می‌شود. برای هم‌این این بار که رفتند نانوایی اینشتین را صدا زدند و گفتند «آلبی! آلبی جان! پسر! دو تا خشخاشی دوآتشه بیار دم منزل ما.»
بعد اینشتین نان را برده بود دم در خانه‌ی جناب پروفسور، من خودم الان این صحنه را قشنگ یادم هست که اینشتین دو تا نان دوروخشخاشی گرفته دستش و دارد جلوی در منزل ما در استنفورد این پا و آن پا می‌کند. به هر حال، جناب پروفسور آن تکه کاغذ را داده بود دست اینشتین و گفته بود «آلبی! من حوصله ندارم این رو رو به راهش کنم. این به اثبات نیاز داره. خودت اثباتش رو ردیف کن و ببر یه مقاله‌ی خوب ازش در بیار، اسمش رو هم بگذار نسبیت و بعد هم توسعه‌اش بده و اسم توسعه‌اش را بگذار کوانتوم بعد هم باز توسعه‌اش بده و اسم این یکی را بگذار نظریه‌ی میدان واحد و اون وقت راز برمودا رو حل کن.»
اینشتین می‌گوید «آخه ممی! ممی جون! این که نامردی می‌شه.»
جناب پروفسور با هم‌آن حالت اقتدار معلمی‌ای که داشتند می‌گویند «نه! کمی زحمت داره. اما تو از پسش برمی‌آی آلبی. من به تو ایمان دارم بچه.»
بعد اینشتین می‌گوید «نه ممی جون! منظورم این اه که نامردی اه که من برم کشفیات تو رو به اسم خودم ثبت کنم. تو خودت به پاش زحمت کشیده‌ای.»
بعد جناب پروفسور می‌خندند و می‌گویند «آلبی! تو که کودن نبودی. یعنی فکر می‌کنی چیزی هم هست که من کشفش نکرده باشم؟ آلبی من ایرانی هستم. اجداد ما ده میلیارد سال نوری قبل از این‌ها تمام که‌کشان رو اتوبان کرده بودند و تمام اسرار علم و دانش رو کشف کرده بودند. من نیازی به این قم‌پز در کردن‌ها مثل نوبل و این‌ها ندارم. من یه دونه ریگ می‌اندازم تو بیابون و توی رود دجله یه صخره می‌خوره تو ملاجم. این فرهنگ ایرانی اه آلبی. این شعر و ادبیات ما است. این سعدی اه. سعی نکن بفهمیش. تو سر تو جا نمی‌شه این فرهنگ بزرگ.»
بعد اینشتین رفت و با هم‌اون کاغذپاره شد اینشتین.

Monday، May 4، 2009

گفتی به کی رأی بدهیم؟

وقتی این پست را می‌نوشتم به نظرم می‌آمد که خیلی روده‌درازی کرده‌ام و توضیح واضحات داده‌ام. اما بعد دیدم که هنوز هم توضیح واضحات بیش‌تری لازم است. آن‌چه منظور نظر من بود، فقر اقتصادی نبود، بی‌تعادلی در مدیریت امکانات فردی، خانوادگی، شهری و کشوری بود؛ بی‌تعادلی‌ای که حاصل فقر فرهنگی است. فقیرها پول برای ضبط صوت دارند، برای نان و شیر ندارند، پول‌دارها پول برای به روز کردن ماشینشان دارند، برای کتاب ندارند. این یعنی جهل، نادانی، فقر فرهنگی. بنا بر این آن‌ها که نفیا یا اثباتا مبحث را مربوط به فقرزدایی و دل‌سوزی برای بی‌چاره‌ها دیده‌اند، شرمندگی من را بپذیرند و یاد بگیرند متن را دقیق و درست بخوانند. من هم سعی می‌کنم یاد بگیرم دقیق و درست بنویسم.
به هر حال، اولین ملاک من برای انتخاب رئیس جمهور این است که بکوشد و نیز امکان بدهد تا فقر فرهنگی را بکاهیم یا - در حالت خوش‌دلانه - از میان ببریم.
اما ملاک دوم. در شرق و غرب ما دو کشور هستند که نه تنها ناامن هستند، که مبدأ ناامنی نیز هستند؛ عراق و پاکستان. افغانستان را نادیده گرفتم، چون انگار کم‌کم دارد به سمت نوعی ثبات - ولو نه چندآن دل‌پسند - می‌رود. عراق را نیز اگر خوش‌بینانه بنگریم - هر چند نه با سرعت و اطمینان افغانستان - نشانه‌های مثبتی در خود دارد. اما قصه‌ی پاکستان جدا است. چشم به هم بزنیم، بی‌عرضگی دولت پاکستان کار را به جایی می‌رساند که طالبان خون‌خوار و دیوانه‌ی پاکستانی به حکومت می‌رسند، و بعد، نخستین آماج تهاجم آنان ما خواهیم بود. این در حالی است که هنوز نتوانسته‌ایم تاوان خون یازده دیپلماتمان را که طالبان در افغانستان کشتند از کسی طلب کنیم. بنا است بنشینیم و صبر پیش گیریم تا طالبان پاکستان نیز با ما هم‌این معامله و صدها بار بدتر از این را کنند؟
کشورهای قدرت‌مند در این‌گونه موارد تردید نمی‌کنند، چه با اجازه و حمایت سازمان ملل و چه بی آن، به کشوری که شاید دردسرساز شود حمله‌ی پیش‌گیرانه می‌کنند؛ کاری که آمریکا در قبال افغانستان کرد.
کشورهایی که این اندازه از قدرت و قوت را ندارند، پی متحدان و حامیانی در داخل یا خارج آن کشور می‌گردند که این کار را برایشان بکنند. البته شاه سلطان حسین صفوی هم بود که می‌گفت فعلا که به ما کاری ندارند. رئیس‌جمهور بعدی باید تخمینی درست از توان ما در برابر این معضل داشته باشد و تصمیمی درست و به موقع بگیرد. پیش از آن که دیر شود.
پ‌ن: طبیعی است منظور این نیست که رئیس جمهور خارج از وظایفش عمل کند. اعلان جنگ جزو وظایف رئیس‌جمهور نیست؛ اما شناخت کامل و دقیق شرایط و به کار گرفتن تمام توان در اختیارش برای پاس‌داری از تمامیت ارضی کشور، قطعا وظیفه‌ی او هست.
پ‌ن2: احتمالا باید نام این پست را می‌گذاشتم فکر کردن با یک ذهن نومحافظه‌کار
پ‌ن3: احتمالا لازم نیست یادتان بیاورم که پاکستان بمب اتم دارد. یعنی به قدرت رسیدن طالبتان معنایش رسیدنشان به بمب اتم است.
پ‌ن4: این مطلب تا کنون دو نظر گرفته است. به گمان من هر دو نظر مهم هستند. اگر تا این‌جا را حوصله کرده‌ای و خوانده‌ای نظرها را هم بخوان.

Thursday، April 30، 2009

اقاقیاباد

چند روز پیش جایی چیزی نوشتم درباره‌ی فرامرز حجازی، که نه یونجه است که خرها فهمش کنند و با چشم‌های شیرینشان به‌ش زل بزنند و هضمش کنند، و نه گل سرخ است که مسافر کوچولوهای هالو پیدا شوند و زیر شیشه بگذارندش و دائم بپایند که عطسه نکند و گرمش نشود و سردش نشود. گفتم فرامرز اقاقیا است که گل می‌دهد و دوروزه گلش می‌ریزد و تا باز گل بدهد شش ماه یا یک سال می‌کشد؛ انگار که همان روز اول گل دادنش چشمش کرده باشند.
دی‌روز صبح که از خانه بیرون می‌رفتم، پارک را نگاه کردم که از تقریبا روبه‌روی خانه تا سر کوچه کشیده است. اول صبح، بزغاله‌های مدرسه‌ای می‌ریزند تویش. بعد که زنگ مدرسه می‌خورد، مدتی خلوت است تا باز مادرهای هم‌آن بزغاله‌ها با بزغاله‌های کوچک‌ترشان می‌آیند و می‌ریزند روی دست‌گاه‌های بدن‌سازی و صدای موبایل‌ها و ام‌پی‌تری‌پلیرهایشان را بلند می‌کنند و زور می‌زنند حجم چربی را به زور رقص‌ورزش کم کنند. بعد کم‌کم سر و کله‌ی وانت سبزی‌فروش پیدا می‌شود و زن‌ها بزغاله‌های کوچک را از روی چمن برمی‌دارند و می‌زنند زیر بغلشان و می‌روند سمت خانه‌ها که با چادر گلی و زنبیل برگردند و سبزی بخرند. بعد کم‌کم سر و کله‌ی پیرمردها پیدا می‌شود که دور میز شطرنج می‌نشینند و گعده می‌گیرند و بیش از هر چیز می‌گویند «بععععله» و من اگر از کنارشان بگذرم سلامی می‌کنم و دو سه‌تاییشان جوابی می‌دهند.
وقتی که من از خانه بیرون زده بودم، وقت خالی بودن پارک میان بچه مدرسه‌ای‌ها و مادرها بود. پرنده - تا دلت بخواهد - در پارک پر می‌زد اما از آدم دوپا - جز من - خبری نبود که نبود. راه باریک و قوس‌دار میان پارک سفید فرش شده بود از گل‌های اقاقیا. انگار جان داشته باشند و به من سلام کنند. پا رویشان می‌گذاشتم و بند دلم کنده می‌شد که چرا پا می‌گذارم.
گمان کردم پادشاه ام یا فرمان‌روا یا رئیس‌جمهور و این قدر خوب ام که مردمم به استقبالم آمده‌اند. باز گمان کردم در سرزمینی دیگر مهمان ام و مردم آن قدر مهربان اند که این همه به استقبال من آمده‌اند. نمی‌دانی چه قدر این جنون خودستایی و خوددوستی شیرین و بی‌آزار بود در آن لحظه‌ها.
مردم مثل فرامرز، مثل اقاقیا پا بر زمین هم که باشند، مایه‌ی شادی اند. ما که از مردم دامن برمی‌کشیم چه؟
پ‌ن: خرده نگیر چرا «اقاقیاباد» را سر هم نوشتم. بی‌تعارف و ساده اگر بگویمت؛ دوست داشتم.

Friday، April 17، 2009

به کی رأی بدهیم؟

سال‌ها پیش، تابستانی بود، چند نفر از دوستان رفته بودند مدرسه‌ی تیزهوشان ِجایی در هم‌این حاشیه‌ی پای‌تخت را گرفته بودند که تابستان به بچه‌ها درس بدهند و آموزششان بدهند و نگذارند ول و ولو بمانند. مدیر مدرسه موافقت کرده بود به این شرط که همه‌ی کارهاشان «مفتکی» باشد و پولی از مدرسه نخواهند. بعدتر که فهمیدیم مدیر خودش وظیفه‌ی نظافت مدرسه را هم دارد و به این شکل دوسویه وظیفه‌خور وزارت محترم آموزش و پرورش هست، گمان کردیم که فهمیده‌ایم فقر چیست.
روز اول همه با کمی ترس و کمی نشاط سر کلاس‌ها رفتیم. بچه‌ها عالی بودند، نبوغشان دیوانه کننده بود. از هشت تا ده یک بند برایشان ور زدیم و هر چه گفتیم فهمیدند و هر چه پرسیدیم جواب‌های چشم‌گیر دادند و همه چیز رو به راه بود.
زنگ ساعت ده را زدند و یک ربع بعد که رفتیم سر کلاس، همه چیز عوض شده بود. بچه‌ها خنگ و بی‌حوصله و درخود و ملول جان می‌کندند و نه می‌فهمیدند نه جوابی ازشان درمی‌آمد که دو پول سیاه بیرزد. فردا هم هم‌این‌گونه بود و روزهای بعد، تا عاقبت یادم نیست بچه‌ای از گرسنگی غش کرد یا چه شد که دانستیم بچه‌ها گرسنه اند و از ده به بعد دیگر قندی در خونشان نیست که بسوزد و به کاری بیاید. فهمیدیم که باید سیرشان هم کرد. باز دوستان دوره افتادند و به چه والذاریاتی از آدم‌های خیّری که اگر به خودت بود نمی‌خواستی حتا تف توی روی خیلیشان کنی پولی جمع کردند که به بچه‌ها شیر و نان قندی ساعت ده صبح و ناهار دوازده ظهر بدهند.
اولین ناهار را گفتند ساده بگیریم و ساده گرفتند و مادر یکی از خودهامان به تعداد بچه‌ها کتلت - نفری یکی - درست کرده بود. به هر بچه یک کتلت لای یک نان لواش می‌دادند که برود و یک گوشه سق بزند. کتلت‌ها را که می‌دادند دیدیم وضع عادی نیست. بچه‌ها انگار دل‌هره داشته باشند یا از خوردن غذا بترسند. یکی از معلم‌ها عاقبت راز دل‌هره‌ی بچه‌ها را پیدا کرد. شنیده بود که یکی از بچه‌ها از یکی دیگر نجواکنان پرسیده بود «این اسمش چیه؟» و آن دیگری گفته بود «خره این کبابه دیگه.» بچه‌ها کتلت ندیده و نشناخته بودند.
به ما دیوانه‌ها آن‌جا چه گذشت؟ آن همه طرح آموزشیمان چه شد؟ آن همه ایده‌های بلند؟
در کوچه و خیابان‌های اطراف مدرسه که راه می‌رفتی بوی تاپاله‌ی گاو رهایت نمی‌کرد و پایت تا مچ توی گل فرو می‌رفت. در آن کوچه خیابان‌ها فقط یک مغازه‌ی نونوار می‌دیدی، مغازه‌ای که ضبط‌صوت‌های گنده گنده‌ی رقص‌نوردار به این مردم - پدران و برادران هم‌این بچه‌های گرسنه - می‌فروخت. مردمی که برای نان پول نداشتند اما ضبط‌صوت رقص‌نوردار از نان شبشان هم واجب‌تر بود.
یک چرخی که در هم‌این اطراف بزنی و چند تا وبلاگ بخوانی بارها به داستان‌هایی نظیر این می‌رسی که زنی قرص رای‌گان ضدبارداری را از درمان‌گاه دولتی می‌گرفته و «فقط شب‌هایی که لازم می‌دانسته» می‌خورده یا «چون خودش عق می‌زده»، می‌داده شوهرش بخورد. یا داستان‌هایی دیگر از مردمی که نمی‌دانند با داشته‌های مختصرشان چه کنند تا دست کم از گرسنگی و بیماری نمیرند. خانه‌های چهل‌متری و درآمدهای دویست و اندی هزارتومانی و بوفه‌هایی با دو سه میلیون تومان ظرف بلور چک درونش الگوی زندگی مردمانی است که شب شکم گرسنه‌شان را چنگ می‌زنند تا نسوزد و خوابشان ببرد. این مردم، مردم این کشور اند.
من به جای این که دنبال سخن‌رانی‌های این نام‌زد یا آن یکی بروم و بدوم، دنبال رسیدن به وضعیتی هستم، که دست کم بتوانیم و بتوانند به مردم بیاموزند از هم‌این که هست بهره بگیرند تا فجیع زندگی نکنند و فجیع نمیرند. من دنبال وضعی هستم که بچه‌های گرسنه پای ضبط‌صوت‌های رقص‌نوردار خوابشان نبرد و کابوس کتلتی که اسمش کباب است نبینند. هر نام‌زدی که کمکم کند تا به این وضع برسیم، منتخب من است.

Friday، December 26، 2008

خانه‌ی کتاب اشا

حسام‌الدین مطهری و من هزار جور اختلاف داریم و بارها - گاهی سر هیچ و پوچ شاید - با هم دعوامان شده است. اما وقتی بار راه‌اندازی یک کار عام‌المنفعه و غیرانتفاعی را یک‌تنه به دوش می‌کشد چرا خبرش را به دیگران ندهم؟

پ‌ن: دیدم حسام خودش جایی یادداشتی در این باره نوشته، قیچی کردم چسباندم این‌جا:

چهارمین نسخه‌ی سایت «خانه‌ی کتاب اشا»، با هدف بررسی مسائل حوزه کتاب، 21 دی‌ماه سال جاری آغاز به کار خواهد کرد.
خانه‌ی کتاب اشا، سایتی غیرانتفاعی‌ست که نقد و معرفی تازه‌های کتاب، تحلیل اتفاقات و جریان‌های مرتبط با کتاب و کتاب‌خوانی و بازتاب خبرهای این حوزه را در برنامه‌ی خود دارد.
دست‌اندرکاران خانه‌ی کتاب اشا، با پیش‌بینی بخش‌هایی چون: تلخ و شیرینِ فصل، اشاوه (رادیوی اینترنتی کتاب)، رصد (لینک‌دونی اختصاصی کتاب)، پرونده، آش‌خانه (بخش معرفی کتاب)، عکس‌نما، کتاب‌خانه و...، به بررسی مسائل مختلف حوزه کتاب خواهند پرداخت.

Friday، December 19، 2008

دُش و بر و بچز

پیش‌نوشت: این متن شوخی نیست. باور کنید.

در روزگار قدیم دوست من دُش برای خودش کسی که نه، اما لغتی بود. معنی هم داشت. معنیش بود ضد و مخالف و چون آن زمان‌ها مردم – بر خلاف این زمان‌ها – چندآن پیچیده فکر نمی‌کردند برایشان واضح بود که مخالف یعنی بد و زشت و پلید. بر خلاف حالا که برایشان واضح است که مخالف یعنی پلید و بد و زشت.

باری – یا به هر جهت – دوست من دُش دوستی پیدا کرد به نام من. این من که با من بنده زم‌ین تا آس‌مان فرق داشت، خانمی بود که تازه با هم‌سر سابقش آقای ایشن متارکه کرده بود. خانواده‌ی دوتایی آقای ایشن و خانم من زوج خوش‌بخت منیشن رو تشکیل داده بودند، اما بعد خوش‌بختیشان ته کشید و من متارکه کرد و آقای ایشن توانست با فداکاری و از دست دادن بعضی اعضای بدنش فرم منش رو از این خانواده حفظ کند. ام‌روز هم به این خانواده‌ی از هم پاشفته می‌گوییم منش و یاد فداکاری‌های آقای ایشن را گرامی می‌داریم. بگذریم که آقای ایشن فداکار کمی هم سر و گوشش می‌جنبید و چندین هم‌سر داشت و هم‌سرانش همه هم‌این کاری را با او کردند که خانم من کرده بود. مثلا از خانواده‌های خوش‌بخت کنیشن و گویشن و خوریشن هم کنش و گویش و خورش به جا ماند و دیگر هیچ. به هر حال خانم من هم برای خودش لغت بامعنایی بود و معنایش هم چیزی بود میان فکر و عمل، چیزی شبیه مرام و مشی. به هر حال آقای دشُ و خانم مَن با هم تشکیل خانواده دادند و دُش‌مَن را ساختند. دُش‌مَن در آن زمان معنایش بدمرام و بدکردار و بداندیش و این حرف‌ها بود.

بعد آقای دُش که مثل همه‌ی مردهای قدیم پدرسوخته و آب‌زیرکاه و دوشلواره – و حتا چندشلواره – بود، یواشکی رفت و با خانم دیگری به نام نام روی هم ریخت و دُش‌نام رو درست کرد که یعنی اسم بد و اسم پلید و این‌چور اسم‌ها. خانم نام هم بعد از مدتی دل آقای دُش بی وفا را زد و آقای دُش رفت سراغ خانم دیگری به نام خوار. من چیزی گردن نمی‌گیرم اما بعضی می‌گویند این خانم خوار هم‌آن خانمی است که بعضی جاهای دیگر خودش را گوار معرفی کرده است، اما بعضی هم هستند که مخالف اند و می‌گویند آن بعضی اول از حسادتشان است که این حرف‌ها را برای این خانم محترم درمی‌آورند. حالا حسادت به کی یا چی؟ من هم نمی‌دانم.

خلاصه از محبت میان آقای دُش و خانم خوار گلی رویید به نام دُش‌خوار. دُش‌خوار یعنی چیزی که نمی‌شود راحت خورد و هضمش کرد. یعنی خوراک بد و پلید. واقعیتش این است که عرب‌ها وقتی از چیزی ناخشنود بودند می‌گفتند بدبار است و آن را نمی‌شود برد – تحمل نمی‌شودش کرد – ایرانی‌ها می‌گفتند بدخوار است و نمی‌شود آن را خورد. به هر حال از هر چه بگذریم تصدیق توان کرد که این خ وسط دش‌خوار واقعا خودش اصل دش‌خوار است. برای هم‌این هم ملت زدند و ترتیب خ را دادند و دش‌خوار را تبدیل کردند به دش‌وار. حالا این وسط هی خ و و گریه کردند و نالیدند که بابا ما دو تا اصلا یه گیلاس ایم و نباید ما رو از هم جدا کنید، حرفشان به گوش کسی نرفت که نرفت.

آقای دُش هم که از خانم خوار یاد گرفته بود خودش را کسی دیگر معرفی کند رفت سراغ خانم اندیش و خودش را دُژ معرفی کرد و باش صحبت‌هایی کرد تا با هم به قلل رفیع دوستی برسند. حاصل این قله‌نوردی هم دُژاندیش شد که یعنی بدفکر و کسی که برای دیگران نقشه می‌کشد. اما این دُژاندیش با این که احتمالا جوان‌ترین فرزند آقای دُش بود عمرش به دنیا نبود و جوان‌مرگ شد. آقای دُش هم بعد از غم فرزند کمر راست نکرد که نکرد و چندی بعد بمرد. خدا از سر تقصیرات و تعدیات همه‌ی ما بگذرد.

Tuesday، December 2، 2008

دگردیسی هم‌سایه

سال‌ها پیش هم‌سایه آدمی بود با قیافه‌ی آشنا که وقتی اولین در بعد از دیوار خانه‌ات را می‌زدی پشتش بود و در را باز می‌کرد. می‌رفتی خانه‌اش شب‌نشینی و با هم زر می‌زدید آن قدر که به قول آن آقا زردانتان از کار بیفتد، تهی شود یا چه.

حالا هم‌سایه آدمی است ناشناس، آن سوی یکی از این بی‌شمار دیوار و سقف و کف، که یا تو داری اینترنت او را بالا می‌کشی یا او اینترنت تو را.

Sunday، November 30، 2008

باز شروع شد

باز هم «این شب‌ها»
دوشنبه ساعت 23 به وقت تهران
شبکه‌ی یک سیما
آن‌ها که دور اند می‌توانند این‌جا ببینند؛ چه زنده و چه آرشیوی. بنا است شب‌های یک‌شنبه، دوشنبه، سه‌شنبه و چهارشنبه برنامه داشته باشیم. مسابقه را هم حذف کردند تا دلتان خنک شود. گمان کنم مهمان‌ها متنوع‌تر از آن بار باشند.