اسرائیل زرد یا عکسهای بیاهمیتی که شاید ندیده باشی



و گاهی کسی هم پیدا میشود و شجاعتش را دارد که مظلومانه فریاد بزند:









این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
18:25
12
نظر
لينکهای ديگران به این متن
در ایام دههی فجر چند مصاحبه با سران نظام گرفتیم؛ بعضی در استودیو و بعضی نزد مهمانان برنامه. یکی هم با آیتالله محمد یزدی. برای ضبط این مصاحبه به قم سفر کردیم. ما را به زیرزمینی بردند و مدتکی معطل شدیم تا بالاخره حضرت آیتالله آمد و نشست و گفت و برخاست. وقتی آمد – درستتر بگویم آوردندش – راه رفتن برایش سخت بود، هر قدم برایش درد جسمی داشت. چشمهایش بیفروغ بود و نگاهش نیز بهتر از خود چشمها نبود. قبل از آمدن حضرت آیتاللهی، در همآن زمان معطلی که کوتاه هم نبود، در آن زیرزمین – که درش کسی به کسی نبود – دنبال یک لیوان چایی میگشتم. هیهات که یک قطرهاش هم فراچنگ نمیآمد. شروع کردم به غر زدن که چه مهماننواز اند این جماعت که یک لیوان چایی هم دریغ میکنند. شیخ جوان باریکی همآن گوشهها بود و شنید و خجل شد و عذر خواست و گفت الآن میگویم فراهم کنند. به چند نفری چیزهایی گفت و در جواب چیزهایی شنفت و نشان به این نشان که تا پایان دیدار اگر شما چایی دیدید، برای ما هم آوردند. هماین شد که تا پایان دیدار شیخ جوان هی خجلتر شد و هی بیش از پیش در خود فرو رفت. اول البته نشناخته بودمش اما بعد که بیشتر نگاهش کردم از فرم بینی و رنگ چشم و بعد هم از صدایش فهمیدم که شیخ فرزند – یا به قول رایجش آقازادهی – حضرت آیتالله است. آقازاده بودن موقعیت بدی است. هر چه باشی – چه خوب و چه بد – نمیبینندت. انگار تو خودت کسی نیستی، زائدهای بر پدر مشهورت میبینندت ولو فراوان چیز جز این فرزند فلانی بودن در چنتهات داشته باشی. و اعتبار آقازاده به اعتبار آقا است. آقایی که معتبر است به اشارهی آقازادهاش برای مهمانانش فیل هم میکشند، اما آقای پیر دردمند چه قدر معتبر است که به گفتهی آقازادهاش زحمت بکشند و یک سینی چایی بیاورند؟ زیاد شنفته بودم که آدم پیر میشود و حرصش جوان؛ اما ندیده بودم. پیرهای دور و برم پیرهای عادیای نبودهاند انگار. نه باباجون حرصی داشت نه یکی دو پیر دیگر که با آنها سر و کاری داشتهام. امروز دیدم همآن حضرت آیتاللهی فرموده که اگر چهار سال بعد من عضو شورای نگهبان باشم و موسوی نامزد ریاستجمهوری شود صلاحیتش را تایید نمیکنم. من نزدیک چهل سالگی هستم و چند سالی است در گوش خودم میخوانم «پهن نکن! کمکم دیگر وقت جمع کردن است. وقت بار بستن، وقت رفتن است.» و حضرت آیتاللهی نمیبیند درد پایش را، نمیبیند کرک ریختهی کلاهش را، نمیبیند سینی نیامدهی چایی را. تقصیر ندارد، چشم به دورها دوخته، به چهار سال دیگر و به چهل سال دیگر.
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
01:21
17
نظر
لينکهای ديگران به این متن
برچسب(های) این متن ای خدا ای فلک ای طبیعت, این شبها, حرف؛ نوشخوار آدمیزاد, نبش خاطرات
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
12:42
14
نظر
لينکهای ديگران به این متن
برچسب(های) این متن حرف؛ نوشخوار آدمیزاد, شوخی
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
23:32
8
نظر
لينکهای ديگران به این متن
برچسب(های) این متن حرف؛ نوشخوار آدمیزاد
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
17:26
8
نظر
لينکهای ديگران به این متن
برچسب(های) این متن غمگنانه, نبش خاطرات
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
22:03
14
نظر
لينکهای ديگران به این متن
برچسب(های) این متن ای خدا ای فلک ای طبیعت, غمگنانه, نبش خاطرات
حسامالدین مطهری و من هزار جور اختلاف داریم و بارها - گاهی سر هیچ و پوچ شاید - با هم دعوامان شده است. اما وقتی بار راهاندازی یک کار عامالمنفعه و غیرانتفاعی را یکتنه به دوش میکشد چرا خبرش را به دیگران ندهم؟
پن: دیدم حسام خودش جایی یادداشتی در این باره نوشته، قیچی کردم چسباندم اینجا:
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
21:55
27
نظر
لينکهای ديگران به این متن
پیشنوشت: این متن شوخی نیست. باور کنید.
در روزگار قدیم دوست من دُش برای خودش کسی که نه، اما لغتی بود. معنی هم داشت. معنیش بود ضد و مخالف و چون آن زمانها مردم – بر خلاف این زمانها – چندآن پیچیده فکر نمیکردند برایشان واضح بود که مخالف یعنی بد و زشت و پلید. بر خلاف حالا که برایشان واضح است که مخالف یعنی پلید و بد و زشت.
باری – یا به هر جهت – دوست من دُش دوستی پیدا کرد به نام من. این من که با من بنده زمین تا آسمان فرق داشت، خانمی بود که تازه با همسر سابقش آقای ایشن متارکه کرده بود. خانوادهی دوتایی آقای ایشن و خانم من زوج خوشبخت منیشن رو تشکیل داده بودند، اما بعد خوشبختیشان ته کشید و من متارکه کرد و آقای ایشن توانست با فداکاری و از دست دادن بعضی اعضای بدنش فرم منش رو از این خانواده حفظ کند. امروز هم به این خانوادهی از هم پاشفته میگوییم منش و یاد فداکاریهای آقای ایشن را گرامی میداریم. بگذریم که آقای ایشن فداکار کمی هم سر و گوشش میجنبید و چندین همسر داشت و همسرانش همه هماین کاری را با او کردند که خانم من کرده بود. مثلا از خانوادههای خوشبخت کنیشن و گویشن و خوریشن هم کنش و گویش و خورش به جا ماند و دیگر هیچ. به هر حال خانم من هم برای خودش لغت بامعنایی بود و معنایش هم چیزی بود میان فکر و عمل، چیزی شبیه مرام و مشی. به هر حال آقای دشُ و خانم مَن با هم تشکیل خانواده دادند و دُشمَن را ساختند. دُشمَن در آن زمان معنایش بدمرام و بدکردار و بداندیش و این حرفها بود.
بعد آقای دُش که مثل همهی مردهای قدیم پدرسوخته و آبزیرکاه و دوشلواره – و حتا چندشلواره – بود، یواشکی رفت و با خانم دیگری به نام نام روی هم ریخت و دُشنام رو درست کرد که یعنی اسم بد و اسم پلید و اینچور اسمها. خانم نام هم بعد از مدتی دل آقای دُش بی وفا را زد و آقای دُش رفت سراغ خانم دیگری به نام خوار. من چیزی گردن نمیگیرم اما بعضی میگویند این خانم خوار همآن خانمی است که بعضی جاهای دیگر خودش را گوار معرفی کرده است، اما بعضی هم هستند که مخالف اند و میگویند آن بعضی اول از حسادتشان است که این حرفها را برای این خانم محترم درمیآورند. حالا حسادت به کی یا چی؟ من هم نمیدانم.
خلاصه از محبت میان آقای دُش و خانم خوار گلی رویید به نام دُشخوار. دُشخوار یعنی چیزی که نمیشود راحت خورد و هضمش کرد. یعنی خوراک بد و پلید. واقعیتش این است که عربها وقتی از چیزی ناخشنود بودند میگفتند بدبار است و آن را نمیشود برد – تحمل نمیشودش کرد – ایرانیها میگفتند بدخوار است و نمیشود آن را خورد. به هر حال از هر چه بگذریم تصدیق توان کرد که این خ وسط دشخوار واقعا خودش اصل دشخوار است. برای هماین هم ملت زدند و ترتیب خ را دادند و دشخوار را تبدیل کردند به دشوار. حالا این وسط هی خ و و گریه کردند و نالیدند که بابا ما دو تا اصلا یه گیلاس ایم و نباید ما رو از هم جدا کنید، حرفشان به گوش کسی نرفت که نرفت.
آقای دُش هم که از خانم خوار یاد گرفته بود خودش را کسی دیگر معرفی کند رفت سراغ خانم اندیش و خودش را دُژ معرفی کرد و باش صحبتهایی کرد تا با هم به قلل رفیع دوستی برسند. حاصل این قلهنوردی هم دُژاندیش شد که یعنی بدفکر و کسی که برای دیگران نقشه میکشد. اما این دُژاندیش با این که احتمالا جوانترین فرزند آقای دُش بود عمرش به دنیا نبود و جوانمرگ شد. آقای دُش هم بعد از غم فرزند کمر راست نکرد که نکرد و چندی بعد بمرد. خدا از سر تقصیرات و تعدیات همهی ما بگذرد.
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
14:50
13
نظر
لينکهای ديگران به این متن
برچسب(های) این متن دانستنش بد نیست, زبان و زبانشناسی, پالپبازار
سالها پیش همسایه آدمی بود با قیافهی آشنا که وقتی اولین در بعد از دیوار خانهات را میزدی پشتش بود و در را باز میکرد. میرفتی خانهاش شبنشینی و با هم زر میزدید آن قدر که به قول آن آقا زردانتان از کار بیفتد، تهی شود یا چه. حالا همسایه آدمی است ناشناس، آن سوی یکی از این بیشمار دیوار و سقف و کف، که یا تو داری اینترنت او را بالا میکشی یا او اینترنت تو را.
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
13:09
6
نظر
لينکهای ديگران به این متن
برچسب(های) این متن حرف؛ نوشخوار آدمیزاد
این را
کورش علیانی
گذاشت اینجا. حدود ساعت
23:19
7
نظر
لينکهای ديگران به این متن
برچسب(های) این متن این شبها